• منو
  • اول آبان ماه سال 1394 همزمان با تاسوعای حسینی، «سید محمد حسین میردوستی» پس از 17 روز جنگ در سوریه در دفاع از حریم اهل بیت (علیه السلام) به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

    به گزارش گلستان ما به نقل از مینوخبر، اول آبان ماه سال 1394 همزمان با تاسوعای حسینی، «سید محمد حسین میردوستی» پس از 17 روز جنگ در سوریه در دفاع از حریم اهل بیت (علیه السلام) به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

    پیکرمطهر چهارمین شهید مدافع حرم استان گلستان و نخستین شهید مدافع حرم شهرستان مینودشت در نهم آبان ماه پس از تشیع در منطقه 14 تهران _ محل سکونتش _ در قطعه شهدا بهشت زهرا (سلام ا... علیها) به خاک سپرده شد.

    این شهید مدافع حرم متولد 13 تیر ماه 1374 در «دوزین» مرکز بخش کوهسارات شهرستان مینودشت است.

    «سیدمرتضی» پدر این شهید مدافع حرم نیز از مدافعان حرم بوده و چندین دوره با فرزندانش در جبهه های جنگ سوریه حضور داشته است.

    فرزند دیگر این خانواده، «سید قاسم» نیز از ناحیه چشم به درجه جانبازی (70% ) نائل شده است.

    از این شهید والامقام «محمد یاسا» (متولد 7 / 7 / 93) به یادگار مانده است.

    شایان ذکر است؛ «سید محمد حسین میردوستی» جزو اولین شهدای دهه هفتادی مدافع حرم کشور می باشد.

    در ادامه قسمت هایی از مصاحبه پدر، مادر (زینب میرشاهی) و همسر شهید (راضیه سادات میردوستی) با خبرگزاری فارس و خبرگزاری دفاع مقدس را می خوانید:

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    دوره کامل پزشک یاری عملیاتی را در هفت ماه گذراند

    سید محمد حسین بسیار فعال و پر تکاپو بود و در سال 90 به عضویت بسیج ویژه صابرین در آمد. او در کنار آموزش‌های نظامی آموزش پزشک‌یاری هم دیده بود و مطالعات آزاد در این زمینه داشت. به قول معروف او یک پزشک یار عملیاتی بود و در طی هفت ماه این دوره را فرا گرفته بود و کارهایی مثل بخیه، حجامت، سرم زدن را به طور کامل مسلط شد. حتی گاهی موارد برخی از بیماری‌ها را هم به خوبی تشخیص می داد.

    ما برای دیپلم گرفتن آقا سید قاسم خیلی سختی کشیدیم (خنده) اصلا دل به درس نمی‌داد اما محمد حسین وقتی در دبیرستان وارد شد و قصد داشت انتخاب رشته کند مدیر دبیرستان خیلی از او تعریف کرد که احساس غرور کردم. اولویت اول انتخاب رشته‌اش هم ریاضی و فیزیک بود. مسئولین مدرسه تاکید داشتند تا در آنجا بماند و این رشته را بخواند ولی فرزندم به رشته کامپیوتر علاقه وافری داشت و به همین دلیل در دبیرستان فنی و حرفه‌ای ثبت‌نام کرد. وقتی هم برای ثبت نام در رشته کامپیوتر به مدرسه رفتیم مدیر مدرسه گفت این پسر که نمراتش خوب است به نظرم ببرید همان ریاضی را بخواند اما با اصرار شهید در رشته کامپیوتر ثبت نام‌اش کردند.

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    اولین و آخرین تماس

    در سوریه فقط یک بار زنگ زد و گفت ببخشید که دیر تماس میگیرم به ما یک کارت تلفن میدهند و فقط میتوانیم با یک شماره تماس بگیریم. من به همسرم زنگ میزنم حال شما را از او میپرسم، گفت مادر ناراحت نشی، گفتم نه مادر فرقی ندارد فقط خبر سلامتیت رو بده اتفاقا به همسرت زنگ بزن که چشم انتظار است. همان یک بار زنگ زد تا از اینکه نمیتواند تماس بگیرد دلجویی کند.

    خانمش بعدها به من گفت تعجب میکردم چرا اینقدر دلت شور افتاده، این ماموریت مثل بقیه ماموریتها بود ولی من واقعا دلشوره داشتم، انگار الهام شده بود این سفر را برود برنمیگردد.

    صبح تاسوعا وقتی به شهادت رسید ما در خانه بودیم. پسر خواهرم از طریق تلگرام باخبر شده بود. روز تعطیل از سمنان به سمت تهران راه میافتد و به خانواده میگوید فکر کنم محمد حسین زخمی شده است. برادرم و همه فامیل در سمنان و شاهرود از طریق تلگرام با خبر شدند. همان روز الهه تعریف کرد دیشب خواب دیدم محمد حسین شهید شده است. گفتم خب خوبه خواب زن برعکس میشه و محمد حسین زنده است!
    مادر بزرگش نام او را انتخاب کرد

    پدر بزرگ همسرم نود و هشت سال سن داشت و در تمام عمر نماز شب‌اش به نماز صبح متصل بود و از نظر اعتقادی خاص بود. مادر شوهرم تنها فرزند این مرد مومن و اهل خدا بود. وقتی محمد حسین به دنیا آمد از من درخواست کرد اگر اجازه بدهی نام پدرم را روی پسرت بگذارم. من هم با کمال میل و با اشتیاق قبول کردم.

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    آرروی شهادت در آخرین روز زندگی

    محمد حسین جوان و پویا بود و آرزوهای زیادی در سر داشت. برای خانه‌ای که به تازگی از مسکن مهر گرفته بود برنامه‌هایی جهت زیبایی نمای داخلی خانه داشت. آپارتمان جمع و جوری که با هزار مشقت برای رفاه حال خانواده‌اش تهیه کرده بود وسایلی نظیر کابینت و برخی از وسایل گرمایشی نداشت. قبل از سفرش به همسرش گفته بود وقتی برگشتم آشپزخانه را کابینت می‌زنم و باقی کارهای که نیمه تمام را تکمیل می‌کنم.

    حالا همین جوان که این آرزوها را داشت یک شب قبل از شهادت به رفقایش گفته بود: «من دیگر آرزویی جز شهادت ندارم» او در آخرین روزها به نقطه‌ای می‌رسد که هیچ آرزوی دنیایی نداشت و خدا را شکر همچون مولایش حضرت ابوفاضل در روز تاسوعا به شهادت رسید. موقع رفتن فرصتی برای دیدار نبود و تلفنی زنگ زد و خداحافظی کرد.

    وقتی پیکرش را آوردند صورتش خیلی سالم بود احساس می‌کنم برای اینکه ما دوباره ببینیم‌اش چهره‌اش سالم مانده بود. نحوه شهادتش هم این طور که می‌گویند موشک به همسنگرش شهید امجدیان اصابت کرده و پیکر آن شهید عزیز کاملا متلاشی شده بود سپس ترکش هایش به محمد حسین خورده و پیکرش آسیب شدیدی خورده بود.

    وداع با پیکر شهید امجدیان همزمان با سید محمد حسین ما در تهران انجام شد اما شهید امجدیان را به زادگاهش کرمانشاه بردند و در آنجا دفن کردند. خانواده شهید امجدیان ساکن کیان‌شهر هستند.

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    بدترین لحظه زندگی یک مادر

    پای تلویزیون بودیم. حالا همه فامیل به من زنگ میزنند حالم را میپرسیدند. یکهو بلند شدم به همسرم گفتم چطور شده همه امروز به ما زنگ میزنند؟ با اینکه همیشه تماس میگرفتند ولی انگار این زنگها خاص بود. دلشوره به دلم افتاد. زنگ زدم به همسر برادرزادهام. پرسیدم شوهرت کجاست؟ گفت راه افتاده بیاید تهران. خودش از ماجرا خبر داشت. با صدای بلند پرسیدم چه اتفاقی افتاده که میخواهد بیاید تهران؟. شماره برادرزادهام را گرفتم. پرسیم کجایی گفت مسجد سمنان هستم. گفتم: برای چی داری میایی تهران؟ همسرم گوشی را گرفت گفت: به رضا بگو چی شده. تنها چیزی که گفت بیایید سپاه.

    بدترین لحظه در زندگی یک مادر همین است. انتظار میکشیدم که کی پیکر محمد حسین میآید. جمعه شهید شد و پیکر تا پنجشنبه ماند. شهید امجد با محمد حسین شهید شد و سه شهید دیگر یگان صابرین هم جای دیگر شهید شدند. سه شهید را آوردند اما پیکر محمدحسین و امجد را نتوانستند برگردانند. حتی یک شهید هم برای برگرداندن این دو داده بودند. تا پنجشنبه هفته بعد و تشییع 9 روز طول کشید.

    اگر نروم هزاران کودک یتیم می‌شوند

    وقتی گفت می‌خواهم بروم سوریه خیلی بی‌قرار شدم. محمد حسین گفت: «اگر امثال من برای جنگ نروند هزاران محمد یاسا یتیم می‌شوند و خدای ناکرده اگر جنگ به اینجا کشیده شود فرزندان ما مثل کودکان سوری قتل عام و آواره می‌شوند».

    طبیعی‌ست که هیچ‌کس دوست ندارد اول زندگی و در جوانی همسرش را از دست بدهد اما به خاطر این حرف‌هایش قبول کردم و با این صحبت‌ها متقاعدم کرد. توی همان دست نوشته مختصرش که چند وقت قبل از شهادتش نوشته با محمد یاسا درد و دل کرده و از نبودنش معذرت خواهی کرده و تاکید داشته که به پسرش بگوییم به چه دلیل این راه را انتخاب کرده است.

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    بی‌قراری پسر در شب شهادت محمد حسین

    خواهر شوهرم که به همسرم خیلی وابسته بود همیشه به من دلداری می‌دهد. همیشه می‌گوید حس می کنم داداشم هست اما گاهی دلم برای جر و بحث های خواهر و برادری‌مان تنگ می‌شود. محمد حسین به محمد یاسا خیلی وابسته بود برای دندان در آوردنش کلی ذوق کرد و خودش را می‌زد. (خنده) گوشی هوشمند داشت آن را به من داد و می گفت در طول روز از کارهایش برایم عکس و فیلم بگیر تا ببینم و شب‌ها با چه لذتی نگاه می کرد. این روزها که همسرم نیست احساس می‌کنم محمد یاسا خیلی دلتنگی پدرش را می‌کند. به خصوص وقت‌هایی که کودکان هم سن و سال خود را در آغوش پدران‌شان می‌بیند.

    چند وقت قبل از شهادتش به محمد حسین زنگ زدم و گفتم یک عکسی از کودکی‌ات پیدا کردم که کپی محمد یاسا است. مادرشوهرم می گوید محمد یاسا عین کودکی‌های پدرش راه می‌رود. ایام محرم به اتفاق خواهرم به استان گلستان رفتیم تا در مراسم عزاداری آنجا شرکت کنیم. شب تاسوعا محمد یاسا خیلی بی‌قراری می‌کرد آن روزها تازه زبان باز کرده بود. صبح دیدم که خبر را به یکی از اقوام داده بودند حسابی بی‌قرار شده بود و گریه می‌کرد وقتی نگاه‌های اطرافیان را دیدم پی بردم که اتفاقی افتاده است و البته حدس‌ام درست بود محمد حسین شهید شده بود.

    در ادامه وصیت نامه شهید را به اتفاق مرور می کنیم:

    به نام خداوند

    با سلام و صلوات خدمت آقا امام زمان (عج ا... تعالی فرجه الشریف) که اگر لطف ایشان نبود بنده در این سنگر نبودم.

    سلام همسرم؛

    از تو می خواهم فرزندمان را در راه حق و پشتیبان ولایت بزرگ کنی و به او بیاموزی که همیشه در این راه باشد.

    و بعد از شهادتم بخاطر من گریه نکن؛ چون من در راه خدا شهید شدم.

    و به پسرم بگو که پدرت برای امنیت کسانی مثل خودش در این راه رفت.

    ان شاا... بتوانم جبران کنم.

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    سلام به پدر و مادرم؛ سلام به شما که تا بزرگ شدنم زحمات بسیاری کشیده این.

    پدرم ممنونم؛ بابت همه چیز ممنون.

    از این که به من آموختی پشتیبان ولایت باشم و همیشه من را در این راه تشویق می کردی.

    مادرم ممنونم که همیشه به من لطف داشتی.

    و از شما پدر و مادرم می خواهم بعد از من از همسرم و پسرم مراقبت کنید. آن ها را بعد از خدا به شما سپردم.

    از خواهران و برادرم می خواهم که در راه ولایت و پشتیبان آن باشند و حجاب خود را نگه دارند و مراقب همدیگر باشند و با هم باشید.

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    فرزندم، آقا محمد یاسا، پسرم؛

    نمی دانم چه زمانی این نامه را می خوانی؟ از تو می خواهم در زندگی ات پشتیبان ولایت باشی و مراقب فریب دشمن باشی.

    شرمنده که نتوانستم باشم؛ دوستت دارم پسرم. مراقب خودت باش. یا علی.

    اگر شهادت بنده به گونه ای بود که در کما یا مرگ مغزی رفتم اعضای بدنم را اهدا کنید.

    به امید این که این گونه باشد.

    21 / 7 / 94

    « سید محمد حسین میردوستی دوزین »

    ** راهش پر رهرو باد؛ شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    00000aaaaaajvjvmvv 1

    انتهای پیام/

    نوشتن دیدگاه

    توجه!

    گلستان ما نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
    لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمییابند.
    اگرچه تلاش می شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می شوند


    تصویر امنیتی
    تصویر امنیتی جدید

    آرشیو

    روز : ماه : سال :
    هدایت به بالای صفحه